ازدواج و طلاق؛ بایدها و نبایدها
ازدواج و طلاق؛ بایدها و نبایدها

ازدواج فصل مهمی از زندگی هر انسانی است که در عصر کنونی نه بر مبنای توصیه های اقوام و خانواده بلکه بر اساس عشق و علاقه صورت می پذیرد. افراد به یکدیگر قول می دهند که این عشق رمانتیک را برای همیشه حفظ کنند و این ابراز علاقه این امید را در آنان به وجود […]

ازدواج فصل مهمی از زندگی هر انسانی است که در عصر کنونی نه بر مبنای توصیه های اقوام و خانواده بلکه بر اساس عشق و علاقه صورت می پذیرد. افراد به یکدیگر قول می دهند که این عشق رمانتیک را برای همیشه حفظ کنند و این ابراز علاقه این امید را در آنان به وجود می آورد که نسبت به هم وفادار بمانند، از هم مراقبت کنند و این تعهدات را برای همیشه ادامه دهند. بنابراین عناصری چون عشق، تعهد، وفاداری و ماندگاری از مولفه های اصلی در ازدواج های امروزی است؛ اما اولین چیزی که کارکرد نهاد خانواده را زیر سوال می برد و مشکلات بعدی را رقم می زند، قول ماندن تا زمان مرگ است. فرد زمانی می تواند به عهدش پایبند باشد که از عهده انجامش بر می آید. عشق یک عاطفه پر شور و خارج از کنترل است و در واقع می توان آن را یک رابطه رمانتیک، هیجان آمیز و میل شدید برای داشتن یکدیگر تلقی کرد. لذا بر اساس این میل سیال و موقتی که در طول زمان دستخوش تغییرات بنیادی می شود که نمی توان تضمینی بر پایبندی یک ارتباط داد، چنین تعهدی دور از واقعیت است. به نظر می رسد در دو حوزه روان شناختی و ساختاری، نهاد ازدواج در ایران غیراخلاقی است. بخش بزرگی از خشونت ها و تنش ها در حین جدایی و پس از آن، از این انتظار ناشی می شود که طرفین تعهد به ماندگاری و وفاداری در آینده را تضمین کرده اند. در نتیجه انتظار در کنار هم ماندن  و تعهد به استمرار یک رابطه حداکثری که بر مبنای یک احساس اولیه شکل گرفته است، اخلاقی نخواهد بود. عشق و شور اولیه ازدواج واقعیتی است که شرایط زمانی خاص خود را نشان می دهد اما در طول زمان برخی از مولفه های شخصیتی، احساسی، روانی و اخلاقی طرفین دستخوش تغییراتی می گردد. هر چند عمل به تعهدات در چارچوب ازدواج امری اخلاقی است و فرد بایستی به آن عمل کند ولی این قاعده های الزام آور هنگامی از مرز اخلاق خارج می شوند که خروج یک طرفه از ارتباط بی وفایی تلقی گردد. در واقع با این تلقی حاکم بر فرهنگ جامعه، شخص نمی تواند از ارتباطی که امکان ادامه دار بودن آن وجود ندارد به راحتی خارج شود. نکته بعدی تسری این رویکرد در روح قوانین مربوط به طلاق است. به عبارتی نظام اجتماعی، طلاق را به رسمیت می شناسد اما با ضوابط دست و پاگیر و طاقت فرسا، عملا امکان طلاق را برای زوجین به خصوص زنان سلب کرده است. زندانی کردن شهروندان در حصار ازدواج به بهانه حفظ ساختار خانواده و کاهش آمار طلاق نه تنها ناشدنی، بلکه غیراخلاقی به نظر رسیده و در نهایت نظام خانواده را به سمت سکولاریزه شدن سوق می دهد. در گذشته حفظ ساختار خانواده برای زوجین از اولویت بالایی برخوردار بود. به طوری که طلاق ننگ بزرگی به شمار می آمد اما در دوران نوین، اصل بر لذت گرایی است؛ به عبارتی ماندگاری ساختار خانواده وابسته به امنیت و لذت بخشی آن است. ساختار خانواده امروزی زمانی پابرجا خواهد ماند که از کیفیت شایسته برخوردار بوده و کسب لذت و تامین آرامش را برای زن و شوهر به ارمغان بیاورد. به بیان دیگر ایده اصلی در ازدواج های کنونی، نفع عاطفی مشترک است. یعنی زن و مرد به طور مشترک از مزایای ازدواج بهره ببرند. در واقع امروزه مفهومی به نام ازدواج خوشحال مطرح است و نه صرفا تشکیل ساختاری به نام خانواده. در گذشته میان اعضای خانواده توهم خوشبختی و رضایتمندی وجود داشت؛ یعنی شخص با طلاقی پنهان تمام عمرش را در وضعیت روزمرگی سپری کرده و خود را قانع می کرد که خوشبخت است و یا از زندگی، انتظاری بیش از این ندارد. امروزه بخش بزرگی از طلاق پنهان و رفتارهای خارج از مدار زناشویی انعکاس این تفکر قالبی است که حفظ ساختار خانواده از اولویت بالاتری نسبت به کیفیت روابط خانوادگی برخوردار است. بر اساس این نظریه، روند طلاق به شکل فرسایشی سال ها به طول می انجامد و این امر برای زنان که از اثبات برخی از شروط طلاق عاجزند، بیشتر نمود پیدا می کند. بنابراین هر رویکردی که حفظ یک رابطه را به هر قیمتی تجویز می کند، غیراخلاقی خواهد بود و نمی توان به قیمت قربانی کردن کیفیت روابط زناشویی، یک قالب میان تهی به نام ساختار خانواده را حفظ و به رسمیت شناخت. اگر زن و شوهری پس از تلاش فراوان به این نتیجه برسند که رابطه شان مبنای عاطفی و احساسی اش را از دست داده و مطلوبیت لازم را ندارد، این حق را دارند که از آن خارج شوند. زیرا کیفیت زندگی و یا قابلیت های شخص می تواند در قالب تجرد و یا در یک رابطه دیگری شکوفا شود. زمانی که خروج از یک رابطه به طرح شکایت، متقاعد کردن قاضی، ارائه شهود و طی کردن بروکراسی های غیرمنطقی وابسته باشد که کلیه این مقدمات زمانبر، با هدف بالا بردن هزینه های طلاق صورت می پذیرد، قطعا پدیده هایی چون افزایش خشونت و نابسامانی در درون خانواده بروز خواهد کرد. از سوی دیگر ذات دخالت نظام اجتماعی در وضع قوانینی که حقوق شهروندی را نقض و در روابط خصوصی افراد دخالت آشکار می کند، به شدت غیراخلاقی خواهد بود. در واقع کانون خانواده در ایران توسط زن و مرد بنا می گردد ولی متاسفانه این نهاد خودساخته دارای چنان قدرتی می شود که انتخاب و آزادی اعضای خانواده را به شدت تحت الشعاع قرار می دهد. به طوری که افراد به راحتی نمی توانند از طلاق به عنوان راه حل نهایی بهره ببرند. سلب اختیار همسر با وضع قوانین دشوار که با هدف مشخص پیشگیری از طلاق صورت می پذیرد، هر چند لازم الاجراست اما از اساس اخلاقی نیست. زیرا بخش بزرگی از آمار خیانت به همسر و خشونت های خانگی پیامد ناخواسته حفظ نهاد خانواده به هر قیمتی است و این نظم دستوری و قاعده هایی که آزادی و اختیار زوجین را سلب می کند در واکنشی وارونه، میل به ساختار شکنی را در ذهن جوانان شکل می دهد و با تاملی دقیق در زیر پوست شهر، آشکار می گردد که آلترناتیو و یا جایگزین های دیگری چون همباشی و ازدواج سفید در خارج از مدار زناشویی شکل گرفته که بر کمترین مسئولیت و بیشترین مطلوبیت استوار می باشد. این وضعیت آنومیک از پیامدهای آشکار چارچوب نظری حاکم بر جامعه است که  احساس، عواطف و کیفیت زندگی زناشویی، قربانی حفظ ساختار خانواده شده است. لذا زمان آن فرا رسیده که پذیرفت که در کنار کارکردهای اصلی نهاد خانواده، کیفیت یک رابطه نیز از عناصر اصلی زندگی زناشویی است. نظام اجتماعی می بایست با اصلاح ساختاری در قوانین موضوعه، بر اساس باورهای نوین که بر گرفته از متوسط آراء، اندیشه ها، ایستارها و مطلوبیت های افکار عمومی است اقدام عملی نماید. یعنی به رسمیت شناختن حق طلاق برای زوجین و سهولت در انجام آن به طوری که با احترام به حقوق متقابل به راحتی بتوان از ارتباط زناشویی خارج شد. برخی از متخصصان علوم رفتاری بر این عقیده اند که عقد قرارداد زناشویی باید در مقاطع زمانی سه الی پنج ساله پایان پذیرد و در صورت رضایتمندی دو طرفه، ادامه این رابطه امکان یابد. با این فرض، در صورت عدم رضایت یکی از طرفین بایستی شرایطی فراهم گردد که طلاق به راحتی صورت پذیرد.  از منظر روان شناختی، زمانی که یک رابطه، پایان ناپذیر تصور شده و فرد، همسر خود را به عنوان زوج دائمی اش فرض کند، کمتر تلاش خواهد کرد که این رابطه را بهبود ببخشد؛ در واقع، مفروض در نظر گرفتن شریک زندگی باعث می شود که شخص انرژی و توانش را برای مطلوب جلوه دادن خود برای همسر صرف نکند.با تامل در مناسبات دوران نامزدی مشخص می شود که افراد بهترین خاطرات زندگی را در آن دوران تجربه کرده اند. زیرا این دوران موقتی بوده و دو طرف سعی کرده اند که خودشان را مقبول جلوه دهند اما مشکل از جایی آغاز می شود که عقد ازدواج به شکل دائم برقرار می گردد. زیرا برچسب دائمی بودن، عشق و علاقه را به روزمرگی تبدیل خواهد کرد. هنگامی که یک زندگی زناشویی که بناست برای همیشه تداوم داشته باشد و از سوی دیگر زوجین این امکان را دارند که در بازه های زمانی قانونی به بازنگری ارتباط زناشویی شان بیاندیشند، قطعا سعی خواهند داشت که با تکنیک های مختلف، خودشان را در ارتباط باقی نگه دارند؛ اما در خانواده ایرانی که درگیر خستگی و عصبیت ناشی از تحمیل ساختاری رابطه های گریزناپذیری اند که به روزمرگی دچار شده، این واقعیت تلخ در کنار تنوع الگوهای با هم بودن در دنیای امروزی، این امکان را برای زنان و مردان متاهل فراهم کرده که خلاءهای زندگی مشترک را به ناچار خارج از مدار زناشویی پر کنند.